بعد از مدتی آرمین به تهران اومد و گفت که کار کردن در بندر عباس بی فایدست و بهتره که برنگرده ..از اول هم میدونستم که این اتفاق میوفته ولی چیزی که نگرانم میکرد همون ماجراهاییه که قبل از رفتنش پیش اومده بود هرچند که تو مدتی که گذشته بود اصلا" به روی هم نیورده بودیم ..
آرمین طبق معمول خیلی ناگهانی و بدون برنامه اومد ...اواخر سال بود .. یادمه که خونه رو تحویل نداده بود و تقریبا" هر چی دستش اومده بود جمع کرده بود و با عجله برگشته بود تهران ..
با توجه به اون مسافرت بندر عباسمون عسلک حسابی بابا شناس شده بود و میدیدم که اون فاصله و خجالتی که از آرمین داشت به مهر عمیقی تبدیل میشه ..
رفت و آمد های من به اداره با جدیت و علاقه مندی دنبال میشد .. خدا رو شکر ...هم تو کارم کاملا" جا افتاده بودم و هم از نظر مالی تغییراساسی کرده بودیم ..یه تلویزیون جدید و یه سرخ کن و خیلی از وسایلی که تو این ۷ سال از بین رفته بود خریدم ..
همون روزا تو یه مسابقه برنده شدم و بلیط رفت و برگشت به مشهد با یه قطار درجه یک رو به عنوان هدیه گرفتم .. قرار شد برای اقامت هم از مهمانسرای اداره که بسیار جای خوبی بود استفاده کنیم .. دوست داشتم این مسافرت رو بریم .. با برادر آرمین و مادرش هم درمیون گذاشتیم .. بیشتر دلم میخواست عسلک سفر با قطار رو تجربه کنه و با بزرگترین زیارتگاه ایران هم آشنا بشه .. آخه جدیدا" تو حرفاش یاد گرفته بود از یه چیزی تعریف میکرد بعد آخرش یه (( به امام رضا)) هم اضافه میکرد...
خلاصه مثل اونایی که یه کلید پیدا میکنند میرن بابتش یه خونه میخرند به طرف مشهد حرکت کردیم .. و جدا" هم.. برای عسلک که همراه دوتا دختر عموهاش که با هم همبازی بودند واقعا" خاطره انگیز بود .. هنوز گاهی وقتا میگه یادته تو قطار با آرمیتی برنجا رو از بالای تخت مثل برف شادی خالی کردیم رو سرتون !!!![]()
![]()
ولی یادمه که اونجا خودم خیلی دل گرفته و غمگین بودم .. یه حال و هوای مشخص نداشتم .. و کلا" بهم خوش نگذشت ..
روزها همینطور از پی هم میگذشتند .. من تقریبا" هرروز به آرمین میگفتم تا قبل از پایان سال برو بندر عباس و تکلیف خونه رو مشخص کن ..میگفت خوب کرایه شو میدیم .. و من اصلا" روم نمیشد بگم که به هر حال چهل هزارتومن هم که هر ماه داریم الکی می پردازیم مبلغیه که تو زندگی هزار تا استفاده داره .. ولی به روش نمی آوردم .. از طرفی خون خونمو میخورد که چرا اون به این موضوع بی تفاوته ؟؟تو دلم میگفتم .. یعنی حالیش نیست ؟ میخواد منو حرص بده ؟؟ چی باعث میشه وقتی من هنوز دارم با مانتوی حاملگیم که کاملا" از قیافه دراومده میرم سر کار تا کم و کاستی های اینهمه سال که گذشته رو جبران کنم اون به ماهی چهل تومن انقدر بی تفاوته؟؟
یه روز آرمین اومده بود اداره دنبالم که جایی بریم دیدیم روبروی اداره حراج لباس های ایتالیاییه ..آرمین از دوتا کت اسپرت فوق العاده شیک خوشش اومد که هر کدوم ۲۵۰۰۰ تومن قیمت داشت .. میدیدم که داره تعارف میکنه که نه گرونه برنمیدارم ولی من از صمیم قلب راضی بودم و اصرار کردم که برشون داره ..(حالا نه فقط بخاطر آرمین .. اصلا" من عاشق لباسای شیکم و معمولا" برای اونایی که خیلی بهم نزدیکند بی معطلی چیزای شیک ولو گرون رو بر میدارم ولی میتونم برای خودم بی خیال بشم ) قرار شد پارچه شلوار و دوختشم هدیه عید از مامان اینا بگیره .. اصلا" کاری به مخارج خونه .. و تامین هزینه های ریز و درشت عسلک نداشت .. من یواش یواش احساس بدی بهم دست میداد .. یواشکی مینشستم حساب کتاب میکردم که چطوری با قسط وسایلی که خریدم و آبروداری شب عید و عیدی بچه های خانواده و ... کم نیارم .. فکر کردن به همه این مسائل .. ودر کنارش کار بی پایان تو خونه و بیرون و دل شکستگیم از آرمین و بیتفاوتی هاش مثل آبی که هر لحظه بر سنگ میچکه و اونو فرسوده میکنه .. احساس من رو نسبت به اون تحلیل میداد ...
با این حال ..اوضاع آروم بود تا اینکه دوهفته مونده به سال نو.. صاحبخونه بندر عباس مرتب تماس میگرفت که از یه جای خونه نم داده به دیوار همسایه باید بیای و خونه رو خالی کنی .. آرمین میگفت دروغ میگه .. خودش کلید داره منم میگم که راضیم با وجود وسایلم وارد خونه بشه و تعمیرات انجام بشه .. من هی با خودم فکر میکردم که اصلا چه اهمیت داره که اون دروغ میگه یا راست خوب لامذهب برو کاری که باید انجام بدی رو انجام بده ..و آرمین اصلا" به روی مبارکش نمی آورد که یارو هر روز ۱۰ بار داره به ما تلفن میکنه و باهامون بد صحبت میکنه ..
نمیدونم چه وقت شماره اداره منو داده بود بهش دیگه وقتی آرمین موبایل یا تلفن خونه رو جواب نمیداد به من تلفن می کرد .. منم از اون آدماییم که خدا نکنه با کسی قرار داشته باشم یا جایی بخوام برم .. حساب همه چراغ ترافیک ها و خود ترافیک و حوادث غیر مترقبه و همه چیو میکنم .. تا خدای نکرده یه وقت بدقول نشم .. اصولا" از بی تفاوتی نسبت به کارایی که به خودم یا کسی سپرده میشه خیلی حساسم .. وقتی میدیدم که آرمین انگار نه انگار که به اون آقا قول داده که کارو انجام بده خون خونمو میخورد ..
یه روز با ناراحتی از اداره بچه به بغل رسیدم خونه ... دیدم طبق معمول آرمین یه سی دی گذاشته و دود هم خونه رو برداشته .. همونطور که چشمش به تلویزیون بود گفت چطورید خوشگل خانوما ؟؟عسلک هم مشتاقانه از بغل من پرید پایین که بره سمت آرمین وشروع کرد به سرفه کردن .. با ناراحتی گفتم .. آرمین بخدا دیگه برام اعصاب نمونده انقدر این آقاهه بهم زنگ زد ه .. .. بابا زشته بخدا من از خجالت دلم میخواد زمین دهن باز کنه و برم توش ..
که ناگهان اون دیو پلید از وجود آرمین بیرون اومد و مثل آسمون خراش روم خراب شد .. بازم وحشیانه منو به باد کتک گرفت ..البته شدت جراحاتی که به جسمم وارد شد مثل دفعه پیش نبود .. و فکر میکنم دلیلش وجود عسلک بود .. وقتی در هم شکسته و نالان تو اتاق خواب با عسلک افتاده بودم و سرم بی نهایت درد میکرد و احساس میکردم کله ام به اندازه تمام اتاق گنده شده و گردنم طاقت نگهداشتنشو نداره .. صداهای مرموزی میومد که حدس میزدم آرمین از خونه رفت ..
فردا حوالی ظهر بود که تلفن ادارم زنگ زد و صدای لرزون آرمین با دنیایی از پشیمونی رو میشنیدم که التماس میکرد ببخشمش .. آرمین تو راه بندر عباس بود .. و من هیچ جوابی جز سکوت نداشتم .. تموم اون دوسه روز رو بهم زنگ میزد و ضمن اینکه ساز میزد با صدایی که همیشه دلنشین و زیبا بود اون آهنگ قمیشی رو میخوند که میگه : آگه دستام خالی باشه ..
و من دیگه دلم با صداش نمی لرزید .. فکر میکردم .. این کارایی که میکنه دیگه هیچ ربطی به دستای خالی نداره .. یکم معرفت و همت میخواست .. اینکه من به روشن نکردن تکلیف خونه معترض شدم و اون با من این رفتارو کرد دیگه سوای بی کاری و فشار و این چیزا ست
همه ی وجودم پر از خشم و انزجار بود .. آروم آروم کسی در من بیدار میشد و برای همه رفتارهای احمقانم ملامتم میکرد .. گاهی برام دل میسزوند .. گاهی تحقیرم میکرد .. اما یه لحظه هم تنهام نمیگذاشت ..همیشه در من بیدار بود و همه کارهایی که فکر میکردم ..خانومی .. محبت و وفاداریه رو به مسخره می گرفت ..
ولی فکر عسلک .. فکر خانوادم که از هیچی خبر نداشتن و فکر وجهه اجتماعیم چیزی بود که هنوز مصرانه منو به ادامه دادن به این وضعیت که به پوچی میرسوندم تشویق میکرد ..
مامان اینا تا متوجه شدند که آرمین به بندر عباس رفته با خوشحالی گفتندتا اون برگرده ما خونه رو برات خونه تکونی میکنیم ( اون سال بی کارگر مونده بودم ) وقتی مخصوصا" برادر کوچیکه با شوق و زحمت خیلی زیاد کارای خونه رو تموم میکرد و هی میگفت آرمین بیاد چه عشقی میکنه .. عجب سورپرایزی براش کردیم .. دلم میخواست برم خودمو از پنجره پرت کنم بیرون ..
اینو نگفتم که تقریبا" یکی دوماهی بود که مامان اینا از ساختمونمون اسباب بردن به اون خونه جدید که قبلا" گفتم .. جاشون خیلی خالی بود .. گو اینکه من ته دلم از دوری اونا خوشحال بودم .. نمایش اینکه هر روز صبح من با عسلک روونه ی بیرون میشدم و آرمین تا ظهر میخوابید .. و این رفتارهای عجیب و غریبش در حضور اونا اذیتم میکرد .. تازگی ها میونش با بچه های خونه (منظورم سه تا خواهر برادرامه )خیلی بد شده بود .. حرفای غیر منطقی میزد .. ایرادای بی ربط ازشون میگرفت و من گاهی میفهمیدم که بچه ها خیلی محترمانه به من کنایه میزنند که جلوی آرمینو بگیر تو کار ما زیادی دخالت میکنه .. یا در جواب کل کل ها و اصرار های بی منطق آرمین پوزخند میزنندو به یه بهانه ای از اتاق میرفتن بیرون ..
اما از خانوم نیا بگم .. این اواخر نمیدونم چه دری به تخته خورده بود که بی حد و حساب خرج میکرد .. یادمه تو سه ماه دوبار راحتی های خونه و پرده ها و فرش ها رو عوض کرد .. کاراش هم انقدر احمقانه بود که گاهی حس میکردم شاخ رو سرم جوونه زده .. مثلا" میرفت فرش میخرید بدون اندازه گیری .. بعد میومد در میزد میگفت فرشی که خریدم جا نمیشه تو لازم نداری؟؟!!!
شبی که مامان اینا آخرین قطعه وسایلشون رو از خونه بیرون میبردن من و عسلک خونشون بودیم .. خانوم نیا هم مهسا رو آورد که یعنی از مامان اینا خداحافظی کنند .. چون عسلک شروع کرد به گریه کردن من حلقه ی عروسیمو از انگشتم در آوردم به عسلک دادم گفتم رو سنگ قل بده .. یهو با رفتن مامان عسلک با گریه دوید به سمتش تو پله ها منم پریدم که بگیرمش .. وقتی برگشتم.. یعنی در عرض ۵ دقیقه تو خونه ای که کاملا" خالی بود هر چی گشتم حلقه پیدا نشد .. فوری هم خانوم نیا مهسا رو برداشت و رفت خونش .. هر چی فکر کردم که برداشتن حلقه کار اونه .. عجیب بود چون اصلا" پول برای اون معنا نداشت که بیاد انگشتری که ۱۳۸۰۰ تومن خریده بودم برداره .. غیر از اون هم امکان نداشت .. چون تو یه اتاق کاملا" خالی گم شدن تو ۵ دقیقه انگشتر محال بود ..نمیفهمیدم چی به چیه ولی بعدا" دیگه از فکرش بیرون اومدم
نوروز ۸۱ از راه رسید تحت شرایطی که آرمین دوشب قبل از سال نو از بندر برگشت ..
من تو خالی و بی هیجان بودم و با همیشه زمین تا آسمون فرق کرده بودم .. آرمین آروم آروم از چشمم میفتاد و تلاش من حتی برای تظاهر به غمگین نبودن بیفایده بود .. آرمین عصبی .. زور گو و گاهی بسیار مهربون میشد ولی چیزی که در من تغییر نمیکرد سیر بی وقفه ی پوسیدن رشته های عاطفیم بود ..
تو اداره هم دستهایی در پشت پرده در کار بود که من نسبت به اونا بی تفاوت بودم و اصلا" با حجم زیاد بدبختیم به چشمم نمیومدن ..چیزی که مسلم بود اینه که من رفته رفته تو کارم متخصص میشدم ..
یه جوونی هم از یه قسمت دیگه اومده بود کنار میزم که شهرستانی بود و ساده اما تو کارش وارد بود و آدم با سوادی بود و برای اینکه بازم پیشرفت کنه و پله های ترقی رو از نردبون علمی بالا بره زحمت میکشید .. گاهی از اون کسانی که قبلا" تعریفشونو کردم و گفتم یه زمانی نگهبان جلو در با مدرک سیکل بودند و به مرور تو اداره دیپلمه شده بودند و حالا با ما یه جا کار میکردند .. زمزمه هایی میشنیدم که : این پسره دهاتی مگه چیکار میکنه .. ما کارمون از اون بهتره .. چرا اون باید انقدر بگیره ما انقده بگیریم و از این حرفا ...
عسلکم در میون آغوش من که از عشق آرمین تهی میشد... قد میکشید و خبر نداشت که بزودی دنیای کوچیک و رنگارنگش چطور تیره و تار میشه ...
عسلك نازنينم بزرگ وبزرگتر ميشد .. بزودي متوجه شدم كه بهره ي هوشش از همسن و سالاش بيشتره .. چك آپ هاي ماهيانه نشون ميداد كه نمودار رشدش سير صعودي دكتر پسندي داره .. دختر با احساس و لطيفي از اب دراومده بود .. و خيلي چيزا رو تشخيص ميداد .. يك بار براي رفتن به مطب دكتر جعفري كه ازلحظه ي تولدش (بخاطر نارس بودن تحت نظرش بود ) بمن فهموند كه دوست داره دست خالي پيشش نريم و گفت مامان از اين گلا بخر بدم آقاي دكتر .. اونجا بود كه فهميدم عسلك هم احساسات رقيقي داره و حس قدر شناسيش زياده ..
براي تهيه وسايل كمك آموزشيش به انتشارات مدرسه تو خيابون ايرانشهر ميرفتم ..اون موقع ها يه توپي خريده بودم كه تمام سطحش جاهاي خالي بصورت اشكال هندسي مختلف داشت .. بچه ها بايد تكه شكل ها رو تشخيص ميدادند كه مربوط به كجاست و داخل جاي مربوطش مي انداختند ..
اين وسيله مخصوص بچه هاي ۳ تا ۵ سال بود .. و عسلك در سن تقريبا" ۲ سال به راحتي اين كاررو ميكرد .. يه استوانه هم خريده بودم كه سرش باريك بود و آخرش كه به يه صفحه متصل ميشد پهن بود .. حلقه هاي رنگي هم داشت كه به تدريج قطر حلقه ها از كوچيك به بزرگ ميرسيد .. بچه ها بايد تشخيص مي دادند كه اين حلقه ها رو به چه ترتيبي تو استوانه بندازند كه همه شون جابشند ..
(الان همه اون اسباب بازيها تو صندوقي كه توي انباري دارم به همراه همه لباس ها و وسايلش از تولد تا امروز جمعه و براش یادگاری گذاشتم )![]()
تعريف هاي مربي هاي مهد هم حاكي از هوش زياد عسلك بود .. كلا" ما از نظر هوش و خلاقيت خانواده متوسطي هستيم ولي همه افراد خانواده آرمين با بهره هوشي بالا هستند .. درضمن بدنيا اومدن عسلك در ۳۵ سالگي آرمين احتمال نبوغش رو بالا ميبرد .. همه اين شواهد بمن تلنگر ميزد كه دختر بسيار با ارزشي خدا بهم داده ... گو اينكه همه بچه ها باارزشند ولي اين استعداد خدادادي براي پرورش نياز به بستر امن و آرامش مخصوصي داشت ..كه رشد كنه واین احساس مسئوليت منو در مقابل دختر عزیزم بيشتر تحريك ميكرد ..
بدترين قسمت زندگي كارمندي من .. مهد رفتن عسلك بود .. ديگه عسلك به راحتي از من جدا نميشد و هرروز با گريه هاي شديد و گاهي كار به چنگ زدن من براي نگه داشتنم ميرسيد .. يادمه اغلب اوقات تا رسيدن به اداره گريه ميكردم و فكر ميكردم چرا اين بچه به شرايط عادت نميكنه ..
و بالاخره راز ماجرا از پرده بيرون افتاد ..
يه روز بعداز ظهر وقتي دوتايي خسته و هلاك رسيديم خونه .. طبق معمول روزهای تابستون خواستيم دوش بگيريم .. من ديدم عسلك كه قدش تقريبا " كمي بلند تر از زانوهاي من بود .. هر دوتا پامو چسبيد و با يه حالت وحشت زده اي گفت ببخشيد ديگه جيش نميكنم !!! منو نزن ديگه جيش نميكنم .. حس كردم يه ساختمون روم خراب شد .. نشستم هم قدش شدم .. گفتم مامان جون چشماتو باز كن .. دخترم اشكالي نداره .. كي تو رو زده؟؟ با ناراحتي واضطراب گفت نه من به هيچ كس نميگم !!!![]()
بغلش كردم و بوسيدمش گفتم ماماني نترس من اجازه نميدم كسي تو رو كتك بزنه .. به من بگو دخترم ..همه چيزو بايد به مامان بگي .. گفت خانوم دربندي هروقت پوشكمو باز ميكنه منو ميزنه .. ميگه دختر بد و كثيف ... ![]()
يه حال بدي شده بودم اصلا نمي تونستم تا صبح صبر كنم .. فردا به اداره نرفتم .. يه راست رفتم سراغ مسئول نظافت بچه ها و گفتم ميخوام باهات حرف بزنم ..
ماجرا رو با بغض و ناراحتي گفتم .. و گفتم .. خانوم عسلك تو خونه آزاده و موقع دستشويي خبر ميده .. منتها من براي اينكه نكنه يه وقت مشغول بازي بشه و حواسش پرت بشه .. اينجا پوشكش ميكنم .. حالا اگه يكبار شما زحمت عوض كردنش رو بكشي بايد اين رفتار رو بكني؟؟
اون با كمال وقاحت گفت بچه اند دیگه ..دروغ ميگه .. ![]()
اونجا بود كه ديگه نفهميدم چيكار ميكنم يه راست رفتم تو دفتر مدير و جريان رو گفتم .. بهش گفتم دختر من چون ديشب تو وضعيتي قرار گرفت كه اينجا بچه هارو نظافت ميكنندو ناخوداگاه اون موقعيت براش تداعي شد و من فهمیدم جریان چیه .. حالا اين خانوم بمن ميگه بچه ۲ ساله دروغ ميگه.. ![]()
مدير عذر خواهي كرد و گفت بازم در مورد اين خانوم شكايت داشتيم چشم من رسيدگي ميكنم ..
ولي از اينكه عسلك رفته بود پشت مانتوم قايم شده و با ترس نگاه مي كرد جيگرم آتيش ميگرفت ..
همون موقع مستاصل و ناراحت اومديم بيرون ..
شنیده بودم كه يكي از همسايه هاي قديمي كه دخترخانومشون ۶-۵ سالي از من بزرگتر بود و روانشناسي ميخوند نزديك خونه مهد كودك باز كرده ولي هميشه از در كوچولو و حالت ساده ي مهد خوشم نمي اومد .. اون روز با حالتي كاملا" نااميد رفتم اونجا..
يه اتاق ساده با وسايل خيلي معمولي كه بيشتر شبيه خونه هايي كه چند تا بچه قدو نيم قد دارند ديدم.. دوسه تا از بچه ها جلوي تلويزيون ولو شده بودند و تام و جري ميديدند .. آشپزخونه قابل ديد بود و يه خانوم مثل مامان بزرگا ی مهربون ...سر ديگ وايستاده بود ..
مهناز رو ديدم و با هم روبوسي كرديم .. دیدم عسلك رفت دراز كشيد پیش بچه ها و با شادي كارتون ميديد ..![]()
گفتم مهناز جان نااميد نااميد شدم و ماجرا رو تعریف کردم
.. خنديد و گفت مهد من داره پر ميشه از بچه هاي همون مهدي كه تو از اونجا اومدي ..
ببين .. من محيط رو مثل خونه معمولي كردم .. اينجا بچه ها آرامش دارند .. خبري از دمپاييتو بپوش حالا اونو در بيار اين يكي رو بپوش نيست .. منوي غذا رو هم ببين ..
ديدم همه غذا هاي معمولي .. استامبولي .. كباب تابه اي با برنج .. آش بلغور .. قيمه و ... در صورتيكه هميشه از غذاهاي مهد قبل شاكي بودم ..زرشك پلو .. باقالي پلو .. كوبيده .. انگار بچه ها رستوران اومدن .. هرچی میگفتم .. خانوم آخه بچه دوساله نياز به اين غذا ها نداره .. يه پلو مرغ آبدار با سيپ زميني و هويج هم عاليه ..
خلاصه مهناز گفت ۱ هفته وقت بده تا عسلك عادت كنه ..
باورت نميشه روز سوم عسلك از جلوي در مهد از بغلم پريد پايين و خودشو تو بغل مهربون پروين جون مسئول نظافت مهد رها كرد و من با لبخند ..نفسي به راحتي كشيدم ..
یادش بخیر حیفه که قدر شناسیمو اینجا از محبت های اونا اعلام نکنم ..
عسلك تا بهم ريختن اوضاع زندگيمون و روزهاي سخت طلاق همين مهد رفت و از مربي ها و نظافت چي ها مثل خاله ي واقعيش ياد ميكرد ..
فكر ميكنم نهایت شادی و آرامش رو تو همون محيط ساده تجربه كرد ...
اما پيش از رفتن آرمين به بندر عباس محبت هاي عجيب و غريب خانوم نيا به اون كاملا" مشهود بود ..گو اينكه آرمين هميشه با احترام و فاصله برخورد مي كرد.. و هميشه هم بمن تاكيد ميكرد كه يه وقت در جواب پررويي ها يا بي ادبيش عكس العمل نشون ندم .. ميگفت اين زن خطرناكيه و ممكنه برامون دردسر درست كنه .. ![]()
به هرحال چون اصلا" اهل رفت و آمد با همسايه ها نيستم .. برخوردي نداشتيم مگر اينكه اون هميشه موقع بالارفتن و پايين اومدن ما از پله ها در رو باز ميكرد و مي خواست سر حرف باز كنه كه من مجال نمي دادم ..![]()
آرمين بندر عباس بود .. با محبت هاي لفظيش سعي ميكردم ماجراي پيش اومده رو بياد نيارم .. بندر عباس جاييه كه معمولا" سفرهاي خارجي بابا از اون جا شروع ميشه و تموم ميشه .. اين باعث شد كه در توقف چند هفته اي مامان و بابا .. مامان بهم خبر داد كه متاسفانه آرمين بازم دل بكار نميده بيشتر اوقات تو خونه خوابيده و چندتا كارگر بي حس و حال گذاشته اونجا و عصر به عصر ميره يه سري ميزنه و برميگرده ..
بابا مرتب سفارش ميكرد كه مهربانو جان تو تشويقش كن بذار دل گرم و مطمئن باشه .. همين كه فعال باشه و بره و بياد كافيه .. خدارو شكر كه خودت درامد خوبي داري و مشكل مالي مثل گذشته ها ندارين .. خونه كه دارين .. يه بچه سالم و باهوش و عشق عميقي كه بين شماست ارزش هر گذشتي رو داره ..
بعد با حالت مخصوصي مي گفت : مهربانو جان من تو رو خوب ميشناسم ولي بابا يه وقت نبينم كه درآمدت باعث بشه مرد زندگيت حس كنه تو برتر از اوني ..و خداي نكرده غرورش جريحه داربشه !!
همه تلاش ما براي يه زندگي خوب توام با محبته .. اگر اين محبت كم رنگ بشه ديگه .. هيچ تاشي معنا نداره ..
ميگفتم چشم باباجون ولي تو دلم اون صحنه ها ي وحشتناك زنده مشد و دلم ميخواست بگم .. اي دل غافل ..![]()
نزديك روز پدر بود .. نقشه كشيدم كه با عسلك بريم بندر عباس .. خلاصه يه مرخصي يه هفته اي و يه بليط رفت و برگشت هواپيما گرفتم ..
حالا بماند كه موقع رفتن به فرودگاه نميدونم روز چي چي بود اتوبان ها كلا" ترافيك عجيب غريب داشت .. خانوم خانوما هم شروع كرد به بالا آوردن و تا ميتونست هيكل منو و خودش و آژانس بدبخت رو گند زد و ما پرواز رو از دست داديم ..
بعد رفتيم تو ليست انتظار و گردن كج كرديم بالاخره دربو داغون رسيديم بندر عباس .. ![]()
ولي خداييش اونجا خيلي خوش گذشت .. احساس ميكردم دوباره مثل آدماي ديگه شديم .. يه مادر و پدر كه با هم قدم ميزنند و دختر نازنينشون كه جلو جلو ميدوه و صداي خندش تو خيابون مي پيچه ...
اونجا به تنهايي آرمين خيلي فكر كردم ..
ميدونستم كه بي اندازه به من وفاداره و دلم ميسوخت از اينكه چرا بايد شكل زندگيمون اينطوري باشه .. من كه ميدونستم اين دوري بي فايدست و آرمين پولي درنمياره ..مرد مهربون زندگیم باید از ما دور میبود تا آرامش دوباره به زندگیمون برگرده ..
اونجا سنگ تموم گذاشت ...
منوبه خيلي از دوستاش معرفي كرد .. همه به ديده تحسين نگاهم ميكردند و من مي فهميدم اين محبت رو آرمين تو دل اونا ايجاد كرده .. بعضياشون ميگفتند .. خانوم ديدن شمايي كه اينهمه آرمين در وصفتون ميگه مارو مشتاق كرده بود .. منم ميگفتم آرمين خودش آدم نازنينه .. حتما" خودتون متوجه شدين كه چقدر با محبت و گله ..
خوب واقعا هم از ته دل ميگفتم .. اون مرد دوست داشتني و خوبي بود ..و ما روزهاي خيلي خوبي رو با هم داشتيم ..
ولي نميدونم اين موضوع كار چي بود كه ميشه گفت همه زندگي مارو خراب كرد .. من معتقدم اگر اين مسئله بين ما نبود يعني اونم يه كار ثابت و معمولي داشت .. اون همه ماجرا هاي ناجور و نهايتا" طلاق تو زندگي ما پيش نمي اومد...
عسلك تا دوسال و سه ماهگي همچنان از شير من تغذيه ميكرد .. يه روز وقتي رسيديم خونه و گفت مامان مي مي بده .. گفتم الان دختر نازم بذار تنم رو بشورم و بيام ..
بعد موذيانه رژ لب قرمزم رو به سينه ماليدم و اومدم پيشش ..![]()
پرید بغلم .. خيلي بامزه دماغشو چين داد و لباشو اورد جلو كه من بگم بخورم بخورم اين موشه رو ... لباسم رو زد كنار و از ديدن اوضاع جا خورد .. ![]()
گفت مامان ميمي اوف شده؟ گفتم آخ ببخشيد مامان جون .. تو ديگه بزرگ شدي يه عالمه دندون تيز داري .. ميمي رو زخم كردي .. بذار برم دوباره بشورم بيام ..
گفت نه نه .. عسلك ديگه ميمي نمي خواد .. چند بار هم گفت مامان درد داري ؟؟![]()
كه من شديدا" وجدان درد گرفتم ![]()
خلاصه كه از شير گرفتمش .. اما بتدريج حس كردم كه بيشتر كاراي عسلك با بچه هاي ديگه فرق داره .. و جنب و جوش و شيطنتش بيش از حد معموله .. بي اندازه خرابكاري ميكرد .. و اصلا" نميشد چند دقيقه به امان خدا ولش كنم .. حتما" يه دسته گلي به آب ميداد ..![]()
مثلا" يه روز بعد از ظهر تو راه براش سانديس هلو خريدم .. همين كه رسيديم خونه با مانتوي اداره رفتم ساك مهد رو خالي كنم .. از اتاق خواب برگشتم تو پذيرايي ديدم لخت شده گلاب به روت خيلي ببخشيد پي پي كرده بعد با شونه داره ساطوريش ميكنه
گفتم واي عسلک چيكار ميكني ؟؟![]()
همونجا بغلش كردم بردمش تو حموم د بساب .. مگه بوي بد ازش كنده ميشد ؟؟![]()
اومديم بيرون تو اتاق خواب خودم .. تند تند لباس پوشوندم و رفتم كه ماجرارو (خوشبختانه رو سنگ كرده بود ) جمع كنم وقتي برگشتم ديدم بالش پر رو از يه گوشه سوراخ كرده و همه اتاق رو پر برداشته ..
گفتم : بابا جون چيكار ميكني ؟؟ تند تند جمعشون كردم .. اومدم برم تو آشپزخونه اونم جلوي من ميدويد .. رفت سراغ مكرو فر .. (تازه ۳ روز بودقسطي خريده بودمش ) گفتم خانوم جان به اون دست نزن گفت :چشم و پنجره آشپزخونه رو با اشد مجازات كوبيد تو در مكرو .. ![]()
چون پنجره پشت دري داشت .. اين قلنبه ي رو ی پنجره صاف رفت تو شيشه مكرو و تركيد ..![]()
من هاج و واج به ماجرا نگاه ميكردم .. ![]()
همونجا نشستم رو زمين و شروع كردم به گريه![]()
همون موقع ارمين تلفن كرد و براش تعريف كردم .. ميخنديد و ميگفت ول كن بابا بخاطر يه وسيله گريه ميكني ؟؟!! ولي موضوع اين بود كه من خيلي خسته بودم و تنها ..
كم كم فهميدم كه دختر كوچولوي شيطون من يه بيش فعال حسابيه .. البته تا سن مدرسه هيچ اقدام جدي پزشكي صورت نگرفت ..
سرفه هاي عسلك خوب شد و من خدارو شكر ميكردم از اينكه دخترم سالمه و زير بناي جسميش بسيار محكم و قويه .. همه بچه ها اسهال استفراغ ميشدند ولي عسلك به ندرت يه سرماي كوچولو ميخورد .. معمولا" سالم بود و من بابت اين نعمت بسيار شاكر بودم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توجه توجه :
خوانندگان عزيز و بسيار گرامي .. اين پست جهت تقويت روحيه و احياي قلبتون نوشته شد .. لبخنداي مليحتون رو جمع و جور كنيد ..از پست بعد بايد با قرص زير زبوني بشينين پاي مانيتوراتون .. نگيد نگفتم
ضمن اينكه اگه خيلي دلتون خواست به كوچه دوستيمون راي بدين بياين اينجا:
http://www.persianweblog.ir/topblogs/Default.aspx
اوضاع خيلي بي ريخته .. دارم مي افتم ته جدول ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

صداي گريه هاي عسلك يادم انداخت كه چه اتفاقاتي افتاده بازم سعي كردم بدنم رو به آرومي تكون بدم .. پاي چپم خيلي درد ميكرد .. آرمين با عجله بكمكم اومد .. نگاهش نمي كردم ولي شرمساري از همه وجودش مي باريد .. لنگ لنگان به سمت عسلك نازنينم رفتم كه بي وقفه گريه ميكرد .. وقتي بغلش كردم بسرعت پشيمون شدم چون تمام تنم انگار خورد شده بود ..رو لبه ي مبل نشستم و عسلكم رو هم گذاشتم كنارم .. آرمين رو زمين نشسته بود پايين دوتا پام .. سرشو روي زانوي من گذاشته بود و ميگفت منو ببخش .. اصلا نميفهميدم كه منو ببخش چه معنايي ميتونه داشته باشه ..
بهش گفتم آرمين فقط بگو چرا؟ و اون اصرار مي كرد كه فراموش كنم با عصبانيت گفتم يعني چي فراموش كنم ؟! چيو فراموش كنم .. اينكه منو به اين روز انداختي .. ؟فقط بگو چرا .. !!
انقدر اصرار كردم تا گفت : به من گفتن زني كه سر كار ميره .. پررو ميشه .. بايد ازش زهر چشم گرفت كه هوس دم دراوردن نكنه
گفتم كدوم احمقي اينو به تو گفته ؟ و اون التماس ميكرد كه اينو نپرسم .. فقط ميگفت از بدجنسي نبوده .. خير مارو ميخواستن ![]()
با اين توضيحاتش مطمئن شدم كه خانوادش اين توصيه هاي احمقانه رو بهش گفتن ... در حاليكه داشتم از عصبانيت منفجر ميشدم گفتم هر احمقي كه اين غلط زيادي رو كرده .. بره بميره .. خاك بر سرش با اين فهم و شعور ناقصش منتها تو چقدر بايد ديوونه و كم عقل باشي كه بياي دستوراتشو اجرا كني .. من نميخوام بحث كنم كه آيا واقعا خانومي كه كار ميكنه اينطوري ميشه يا نه .. ولي چي باعث شد كه تو فكر كني من ممكنه در آينده پر رو بشم !!تو اين مدت حرف يا رفتاري از من شنيدي يا ديدي كه احتمال اين موضوع رو بدي ؟؟
شايد چيزي هست كه من ناخوداگاه باعث شدم ولي واقعا" منظوري نداشتم .. اگه هست بگو بدونم ...
هيچ جوابي نداشت.. گفتم بي انصاف غير از اينه كه من هميشه گفتم .. خيلي ازت ممنونم كه امكان تحصيل منو فراهم كردي منم حالا به جبران لطف تو ..كار ميكنم تا مفيد باشم؟؟ غير از اونه كه حتي برات گفتم بابا ميگه تو كشوراي اروپايي هيچ فرق نميكنه كه خانوم كار كنه يا آقا .. ماييم كه هي اين مسائل رو بزرگ ميكنيم و اين جزو فرهنگ غلط ماست ..
(دلم ميسوخت چون خودم بيشتر از هر كسي ميدونستم كه امكان تحصيل منو پدرم فراهم ميكرد نه آرمين و اون حرفا هم راجع به كشوراي اروپايي الكي بود تا آرمين احساس خجالت نكنه )
همه حرف آرمين اين بود كه اين موضوع رو فراموش كنم .. ديگه تكرار نميشه .. ديوونه شده و نفهميده واز اين چرنديات ..
هنوز گيج و گنگ بودم .. باورم نميشد كه اين اتفاقا افتاده باشه ... به اداره تلفن كردم .. يه بهانه دست و پاكردم و گفتم كه نميام ... خوشبختانه پنجشنبه بود و چون شنبه ها هم تعطيليم فرصت داشتم تا درد بدنم التيام پيدا كنه ..
گذاشتم آبها از آسياب بيفته چند ساعت بعد خونه مامان اينا تلفن كردم ..نبودند.. رفته بودند سري به ساختمون در حال ساخت بزنند ..
يادم مياد.. تمام اون روز رو با درد خيلي زياد به عسلكم مي رسيدم و غذا هم كباب تابه اي با برنج درست كردم .. البته براي ناهار آرمين غذا داشتم ولي گفتم چون مامان اينا هم نيستند بيشتر درست كنم .. انگار ميخواستم اصرار كنم كه همه چيز طبيعيه و روي روال ميفته ..
من ميخواستم حقيقت بزرگي رو انكار كنم ..ريشه هاي زندگي من در حال پوسيدن بود ..
مامان اينا از سركار نرفتن و لنگيدن من تعجب كردند .. گفتم صبح رو پله ها پام پيچ خورد و به اين روز افتادم .. بخاطر اينكه آرمين تا اون موقع اخلاق زدن نداشت و من هم تو اون روزا خيلي گرفتارو كم خواب بودم ..اونا احتمال دروغ بودن اين موضوع رو ندادند ...
اون روز و روزهاي بعد گذشتند .. كم كم آثار كبودي و جراحت از بدنم محو ميشد .. ولي چيزي كه لحظه به لحظه پررنگ تر ميشد .. بغض و حسرت من بود و اينكه عواطفم يكباره دچار تغيير عجيبي شده بود ..
چيزي از دلم كنده شده بود كه بعيد ميدونستم به جاي خودش برگرده .. ديدن خانواده آرمين و حتي محبت هاشون بجاي دلگرمي .. احساس تهوع بهم ميداد..
يه فيلم بد ، هي از جلوي چشمام رژه ميرفت خودمو مي ديدم كه با اين دستام ميوه پوست مي كنم و دهن مادر و پدر آرمين ميذارم تا اونا درد فقدان سالها دوري از تنها دخترشون رو با وجود من التيام ببخشند .. يا با چه محبتي موهاي مامانشو رنگ ميكنم .. يا براي پدرش كه كلا" مخالف هر نوع ابراز محبت بود هديه هاي تولد و روز پدر ميخرم بعد انقدر قلقلكش ميدادم تا ژست ديكتاتوريش بهم بخوره و بخنده .. از اون طرف خودمو ميديدم دارم بدو بدو ميكنم عسلك بره مهد ..من برم اداره ..تو اداره همش كار و تمركز .. ازاداره بدو بيا مهد .. بچه به بغل.. پياده و سواره و هن و هن بدو بيا خونه .. كار.. آشپزي ..رسيدگي به عسلك .. شام داره اماده ميشه .. من و عسلك زير دوش حمام .. لباس ها پوشيده .. موها مرتب .. رژ لب ماليده .. عطر زده .. يهو از گوشه صحنه يه ديو سياه ميومد و از پـــشـــتمنو به باد كتك مي گرفت .. آخ پام .. پاي چپم ..
.. باز هم تصوير يك مرد آشفته .. يك زن با گامهايي استواركه اينك نقش زمين بود و كودكي گرفتار ميان آسمان و زمين ... مثل عروسك هاي خيمه شب بازي در برابر نگاهم بالا و پايين ميرفتند .. سرم به دوران مي افتاد .. ديگه خودم نبودم يه موجود سراپا دل شكسته و نااميد ..به اطرافم نگاه ميكردم .. حالا ديگه فقط عسلك مهم بود ..
دخترك نازنينم بزرگ ميشد.. قد ميكشيد و دنياي اطرافشو با لمس كردن و به دهان بردن كشف ميكرد .. چند روزي بود كه متوجه شده بودم عسلك سرفه هاي طولاني ميكنه .. سرمو به پشتش تكيه دادم و تشويقش كردم نفس هاي عميق بكشه .. بــــلــــــــه.. خس خس سينه به وضوح شنيده مي شد .. افتادم تو خط دكتر براي پيدا كردن دليل اصلي .. ديگه نگم چي كشيدم و چي شنيدم و چقدر وحشت كردم وقتي چند تا دكتر با حرفاي عجيب و غريبشون ترسوندنم و گفتن ريه هاي عسلك خيلي مشكل داره و بايد چنين كنيد و چنان كنيد ... آخر دكتر جواهر شناس كه فوق تخصص بيماري هاي آلرژيك كودكان بود رو پيدا كردم .. با ترس ولرز عسلك رو براي ويزيت بردم .. بعد از كلي آزمايش هاي كامل و سوال جواب هاي مفصل .. دكتر بهم گفت چون تو خانواده ي پدري عسلك زمينه ي آلرژي و آسم بطور جدي وجود داره ..(مادر آرمين سالها پيش دچار آسم پيشرفته بوده و مي گفت با تي ام خوب شده .. البته هنوز خيلي مراقب بود) عسلك براي اين جور ناراحتي ها استعداد داره و فعلا" بايد يه سري دارو كه از ميون اونا((زايديتن )) كه گرون قيمت بود يادم مونده رو مصرف كنه و از قرار گرفتن تو هر محيطي كه دود يا اسپري و عطر زده شده پرهيزش بديم ... مخصوصا" پرسيد .. پدرش سيگار ميكشه ؟ گفتم بله .. گفت بگو بياد من ببينمش .. آرمين داخل اومد .. دكتر بعد از يه سري مقدمه چيني در خصوص مشكل عسلك نهايتا" گفت من به شما نميگم سيگار نكش چون اين مربوط به خودتونه و سن شما نشون ميده كه حتما" ميدونيد داريد چيكار ميكنيد .. اما اونچه كه به دخترتون مربوطه و لابد شما نميدونيد اينه كه ۳۰٪ از ريه هاي دختر شما مبتلاست و با اين سن كمش و با اين روند بايد منتظر عواقب بدي باشيد ..
شما نبايد در حضورش سيگار بكشيد .. اگر ميخواين دود استفاده كنيد در يه مكان ديگه بكشيد بعد نيم ساعت صبر كنيد تا عوارض از روي لباستون كامل محو بشه .. يا لباستون رو عوض كنيد بعد به اتاق بچه بيايد...
من نميدونم دكتر حقيقت ماجرا رو ميگفت يا مخصوصا" لفت و لعاب اين جريان رو بيشتر كرد.. هرچه بود آرمين شايد فقط يكي دو روز رعايت حال عسلك رو كرد...
زندگي من بين اداره و خونه مي گذشت .. سعي ميكردم به روزاي قبل برگردم .. ولي خراش روي صورت احساسم هنوز تازه بود .. هيچ اتفاق خوبي هم براي بهبودش نمي افتاد .. گه گاهي آرمين بهم پيله ميكرد و ميگفت دوستم داري؟ من ميگفتم تو داري؟؟ جوابش آره بود .. من لبخند ميزدم و ميگفتم حتما" عسلك رو هم خيلي دوست داري .. جواب هميشه اين بود : خوب معلومه شك داري؟؟
ومن شك داشتم .. من به همه چيز شك داشتم .. ديگه اين عبارات فريبنده بگوشم زيبا نبود و ديگه مي فهميدم اگر كسي ، دوستم داره بايد اين دوست داشتن رو ببينم .. ميدونستم عسلك رو دوست دارم .. و با مرور خاطراتم ميديدم كه :
نالان و مستاصل روي تخت بيمارستان از كائنات ميخوام كه فرزندم زنده و سالم بدنيا بياد .. ميديدم كه با اون همه بخيه هاي تيز كه با هرقدم تو ي گوشتم فرو ميرفت و نفسم رو به شماره مي انداخت ، روزي دوبار به بيمارستان ميرفتم تا شيره ي وجودم رو تو دهن كوچولوش روان كنم ..
خودم رو ميديدم كه:
اون شبهاي بي انتهاي تا سه ماهگيش كه از درد معده بخودش ميپيچيد و جيغ ميزد .. همراه اون از درد آب ميشدم ...شبهاي واكسن .. شبهاي دندان دراوردن .. شبهاي تب آلود تنهايي تو راهروي باريك خونه تا سپيده ي سحر بچه به بغل راه رفتم تا دختركم با بوي تن مادر آرام بگيرد ...
آه .. من اينجا هستم .. سمبل عشق .. مجسمه ي جاندار عاشق .. مادر ، عاشق سينه چاكي كه حاضرم براي خوشبختي دخترم بميرم .. من دوستش دارم .. واژه چيز بي مقداريست وقتي حرف عشق به ميون مياد ..
به عقب تر ميرفتم .. دختر معصومي كه روزي عاشق مرد بلند قامت سبزه رويي شد ، و با خود عهد كرد زن وفادار او بماند .. با شيطنت هاي عاشقانه اش .. با دروغ هاي ساده اش .. با نداري ها و بيكاري هايش ..با همه ي بلاهاي دزدو پليس بازيش و با تمناهاي بي حد و حسابش .. با همه اين ها همگام و هم قدم راه امد .. مي خواست او شانه ي امنش باشد ولي خود آغوشي گرم شد ... مي خواست رها از دل نگراني ها ..اوموجب آرامشش باشد ولي خود موجب آرامش شد .. روزدوازدهم شهريور ماه ۷۲ ، گفت آرمين دوستت دارم و تا امروز بر سر حرفش ماند ..
حالا ببينم من تو و عسلك را دوست دارم يا تو ما را ؟؟
اين ها حرف هايي بود كه در دل با خود ميگفتم و بر زبان نميامد ..
آرمين تند و بهانه گير شده بود .. من از اداره ميآمدم و با انواع متلك ها به استقبالم مي آمد:
به به خانوم ليسانسه با حقوق مكفي .. به به چشم ما روشن .. چه خانومي !! چه اسم و رسمي .. كارشناس حساب هاي ارزي شركت ... ج.ا.ا
همه را مي شنيدم و با طعم مزاح از سر مي گذروندم .. كم كم عشق آرمين از دلم رخت بر ميبست و فكر من پيرامون اين موضوع مي چرخيد :
بدون آرمين .. بدون حضورش .. بدون نگاهش .. بدون محبتش كه حالا فقط خاطره هاش مونده بود .. ميشه زندگي كنم؟؟
من .. بي آرمين .. با عسلك .. خوب چي ميشه مثلا" .. هيچي !! انگار بد هم نميشه !!
تو اين اوضاع و احوال مامان و بابا براي يه سفر ۴-۳ ماهه آماده ميشدند و من ملتمسانه از بابا خواستم تا به وسيله ي عمويي كه هرگز دل خوشي ازش نداشتم .. كاري تو بندر عباس براي آرمين دست و پا كنه ..
آرمين بار ديگه عازم سفر شد .. وه چه لذت بخش بود .. يه فرصت ديگه .. براي من .. براي من با عسلكم .. شايد اين سرفه ها كمي آرام بگيرد .. شايد مهربانوي خسته كمي آرام بگيرد ...
و شايد طوفان در اين زندگي كمي آرام بگيرد .. فقط شايد...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب کنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ .
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد ....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
http://www.persianweblog.ir/topblogs/Default.aspx
آدرس رای گیری برای بهترین وبلاگ ها فارسی
![]()
![]()
![]()
![]()
آرمین دوباره خونه نشین شد .. مامان و بابا به زودی به مسافرت می رفتند و باز مسئولیت سه خواهر و برادرم که همه دبیرستانی بودند به گردن من می افتاد .. از طرفی کار اداره تمومی نداشت .. مغایرت گیری های دستی با اونهمه احتمال خطا و چک کردن های مکررش .. دیگه برام رمقی نذاشته بود .. برای روبراه کردن یه حساب به هم کمک می کردیم .. یکی میخوند یکی تیک میزد ..
بالاخره کامپیوتری کردن کارا تواداره ما هم شروع شد .. من جزو افرادی انتخاب شدم که برای اولین بار آموزش سیستم رو میدیدند و بعد ما موظف بوديم به بقیه یاد بديم .. صبر و حوصله من و روحیه خستگی ناپذیرم موجب رضایت و علاقه همکارای دیگه بود .. آروم آروم همه چیز جای خودشو پیدا میکرد .. گاهی وقتی از کار زیاد داغ میکردیم و میرفتیم دستشویی میدیدم خانوما دارن ناله و نفرین میکنند ..
آخ خدا چقدر ما بدبختیم .. این شوهرای گردن کلفتمون کجان بیان ببینند با چه زحمتی نون در میاریم ؟؟ الهی این اداره خراب شه رو سر مدیرا..
من که از شوق داشتن درامد و رهایی از تنگنا های مالی زندگیم رو پا بند نبودم .. نصیحتشون میکردم .. میگفتم تروخدا ناشکری نکنید .. اداره های دیگه هم همینه ولی کمتر جایی انقدر به کارمنداش میرسن .. خیلی ها بیکارند و حسرت نصف این دستمزدو میکشند .. بازم خدارو شکر که ما جای اسم و رسم داری با حقوق خوبیم ..
اکثرن همه ی شادی و روحیه خوب منو به داشتن شوهر ایده آل ربط میدادند و من در جواب یا تایید میکردم ویا لبخند میزدم ..
همه درامدم با پاداش ها به کشوی میز توالت منتقل میشد .. يكبار یکی از همکارا متوجه شد که وقتی با تلفن صحبت میکردم به آرمین گفتم امروز ۱۰۰ تومن بهمون پاداش دادند .. بعد از اینکه تونست به حیرتش غلبه کنه گفت ازت خواهش میکنم حالا که همه حقوقتو خونه میبری اقلا" این پاداش هارو جایی نگه دار .. ولی من با استدلال اینکه اونوقت نمیشه گفت تو زندگيم روراست بود م .. کارخودمو می کردم
خانوم نیا با دختر کوچولوش مهسا همچنان به کارای عجیب و غریبش ادامه میداد .. یه روز وقتی از سر کار اومدم دیدم آرمین عسلک رو بغل کرده رفته پشت در خونشون و از اون طرف صدای ضجه های مهسا میومد که ملتمسانه مشت کوچولوشو به در میکوبید و مامان مامان مي كرد ..
آرمین گفت دیوونه شدیم .. از کی تاحالا این زن احمق درو قفل کرده معلوم نیست کدوم قبرستونیه .. مهسا از خواب پاشده.. حتما" شومینه هم روشنه .. خلاصه انقدر با بچه حرف زدیم تا بالاخره سرو کله ی مادر بیفکرش پيداشد ..طبق معمول از اون خنده های وحشتناک کرد و گفت : وا دو دقیقه رفتم ببین چیکار میکنه .. گفتم خدا انصافت بده الان یکساعته من اومدم .. ارمین میگه یکساعتم قبل از من پشت در بوده .. درو باز کرد دیدم طفلک معصوم ..يه عالمه جيش كرده بود تازه شومینه هم روشن بود فوري آويزوون پاي مادرش شد.. اونم دوتا محكم در ك**ونش زد .. من که نزدیک بود از عصبانيت خفش کنم زود رفتم بالا ...
یه بار هم با صدای ترمز وحشتناک چند ماشین و تصادف و جیغ مردم (خونه ما تو خیابون اصلیه) دویدم جلو پنجره ..دیدم مردم جمع شدن و یه مردی بچه به بغل .. وسط خیابون غش کرده ..
انگار بچه مهسا بود .. رفتم جلوی در دیدم طبق معمول مهسا اومده دم در از سوپر مارکت خرید کنه .. ( بچه حدود ۲ سال ).. نمیدونم چی شده که رفته بود وسط خیابون .. مردی که از دور ماجرا رو میدیده پریده بود مهسا رو از جلوی یه ماشین که با سرعت میومده برداره وسط خیابون از ترس غش کرده بود .. دوتا ماشین هم بخاطر اینکه نخورن به اونا زده بودن به هم ...
باور کن انقدر از این زن حالم بهم میخورد که حتی توان دیدن قیافشم نداشتم ..
مامان اینا مشغول خونه سازی تو شمال تهران بودند .. وبه زودی از پیش ما میرفتند ..در ضمن آرمین همیشه تا ظهر تو خونه خواب بود .. عوضش شبها مینشست به فیلم تماشا کردن.. قبلا" این تفریحاتمون دونفره بود ولی من دیگه با وجود کار بیرون و رسیدگی به عسلک نمیتونستم اونو همراهی کنم ..به همین دلایل عسلک رو پیش آرمین يا مامان اينا نمیذاشتم ..
یه مهد فوق العاده بزرگ و گرون میبردمش که البته به خونه کمی دور بود .. جونم در میامد تا برسونمش اونجا و خودم به موقع به اداره برسم .. ولی خوب نسبت به اینکه دخترم وقتی از خواب پامیشه با قیافه خواب آلود پدرش مواجه نشه شدیدا" متعصب بودم ..
تو این گیرودار .. گاهی که آرمین میخواست بره خونه مامانش اینا چون عسلک کوچولو بود و منم خیلی خسته بودم میگفتم آرمین اگه تو دوست داری وسط هفته مامان اینا رو بینی بدون ما برو ..
خواهرتون که سالهاست اینجا نیست اون برادرت هم که کمتر با اونا رفت وامد داره .. شاید یه سری حرفا باشه که دوست داشته باشند تو خلوت سه نفرتون بزنند. کار خاصی که نداری بیشتر بهشون سر بزن ...
و این سر زدن های مکرر بالاخره نتیجه داد .. و اولين ضربه به ريشه هاي سست شده ي عشق من كوبيده شد:
صبح ساعت ۶ بود داشتم تند تند کارارو میکردم تا با عسلک بریم بیرون اونو بذارم مهد و خودم برم اداره ..
برای عسلک وسط در به میله بارفیکس تاب بسته بودم .. دختر ملوسم داشت تاب میخورد منم از اون شعرای بی سروتهی که مادرا برای بچه هاشون از خودشون درمیارن میخوندم و بدو بدو مانتو میپوشیدم .. ساک مهد رو چک میکردم و این کارا ..
آرمین از صدای ما بیدار شد .. داشت وسط پذیرایی رژه میرفت ..من همونطور که از این ور به اون ور میدوییدم لپشو بوسیدمو گفتم .. چطوری ؟ و به سرعت میخواستم رد شم که :....
مغنعه ام کشیده شد و با ضرب از پشت خوردم زمین . . آرمین بالا سرم بود و بي هدف بمن مشت میزد .. من هاج و واج و نالان میگفتم چی شده آرمین مگه دیوونه شدی ؟.. خودمو جمع کرده بودم و بیشترین ضربه های لگد به روون چپم وارد میشد .. بعد من كه هي التماس ميكردم و ميگفتم باشه ولي جلوي عسلك نه رو از پا كشيد و برد تو اتاق خواب .. اونجا نشست رو سينم .. گفتم تروخدا نه ..مامان اينا ميفهمند ..
دستش با شدت رفت بالا و من چشمامو بستم .. چند ثانيه طول كشيد ... سنگيني هيكل ۱۳۵ كيلويي از روي بدنم پايين اومد .. ديدم كه رنجور و بدبخت تكيه داد به ديوار و شروع كرد به گريه كردن ..
صداي گريه ي وحشت زده ي عسلك از دورها مي آمد .. خواستم تكاني به خودم بدم .. بدنم اصلا" ياراي بلند شدن نداشت ..
تصوير يك مرد آشفته .. يك زن با گامهايي استواركه اينك نقش زمين بود و كودكي گرفتار ميان آسمان و زمين ... مثل عروسك هاي خيمه شب بازي در برابر نگاهم بالا و پايين ميرفتند .. همه زندگي من شده بود يك علامت سوال بزرگ كه همراه اشك .. از گوشه چشمم ميغلتيد و به سمت گوشهام روان بود ...
فقط ميخواستم بدونم چرا؟؟؟.........
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستان نازنينم ميدونيد كه براي بهترين وبلاگ هاي فارسي دارن تو
http://www.persianweblog.ir/topblogs/Default.aspx
راي ميگيرن ... در كمال خوش حالي بايد بگم كوچه ي دوستيمون (اين اسميه كه سورنا جان به وبلاگمون داده )در حال حاضر از ۵ امتياز ۳ امتياز آورده و اين بخاطر لطف و محبت بي دريغ شما دوستاي گلمه .. براي من كه چيزي از مدت نوشتنم نميگذره اين آمار خيلي شگفتي آوره .. ويولت عزيزم در مقام دوم قرار داره و با وبلاگ خوب ۱ پزشك رقابت بسيار سختي داره ...
بازم از لطف و محبت همگيتون ممنونم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لابلاي اينهمه اوراق و مداركي كه با ذهنيت هاي من از ۴ سال واحد هاي حسابداري رو پاس كردن.. خيلي فاصله داشت دنبال چيزي بيشتر براي ياد گرفتن ميگشتم .. وقتي از ماجرا سر در مياوردم شوق عجيبي بهم دست ميداد .. گاهي مشتري هاي خارجي تلفن ميكردند و ميخواستند ببينند آيا مبالغ واريزي شون بحساب شركت ما، وصول شده يانه .. جواب ميگرفتند و تشكر ميكردند ..اما هم وطن هاي خودمون صبح ميرفتند يه بانك ..پول رو حواله ميكردند به يه بانك ديگه بعد توقع داشتند قبل از ظهر به حساب نشسته باشه .. اغلب حرف حساب نميفهميدند.. با خواهش ميكنم و بايد تاييد كنيد و اصلا" كار بلد نيستين خستگي رو به تنم ميذاشتند و افسوس ميخوردم كه چرا من بايداغلب از شنيدن صداي ايراني ها بترسم كه حتما" بازم يه تقاضاي نابجا دارند؟؟![]()
در بین روز با چند دقيقه شنيدن صداي قشنگ عسلك همه خستگي از تنم رخت برميبست و بهم توان مضاغف ميداد..
میون همکارای رنگ ووارنگ ..دختر ناز و ملوسي بود كه همون در بدو ورودم تو اداره مهرمون به دل هم افتاد .. آنا متولد ۶۰بود و تك دختر يه پدر و مادر تقريبا" سن و سال دار .. با همه ي يكي يه دونگيش ..فوق العاده خودساخته بود ..
عجيب اینکه من با دخترايي كه نسبتا" از خودم كم سنو سال ترند.. طرح دوستي عميق نميكشم .. ولي انا چيز ديگه اي بود ..
اون براي من يه دوست با معرفت و فهيم و من براي اون خواهر نداشته اي كه واقعا" دوستم داشت ..
طعم شيرين حقوقم شادي افرين بود .. بهره وري ها .. مبالغ گاه و بيگاه که البته جنبه عمومي داشت ولی خارج از سيستم حقوق دريافت ميكردم ..آروم آروم وضعیت اقتصادی زندگیمو سامان میبخشید ..پس از مدتهای مدید لذت استقلال مالی رو چشیدم .. دیگه از بابا کمک مالی نمیگرفتم .. همه چیز رو به بهبود بود .. پس انداز مختصری هم داشتم ولی بهتر از همه نداشتن نگرانی برای پولی و اضافه کردن وسایل ضروری به خونه بود ..
عسلک روز به روز شیرین تر و خواستنی تر میشد...آرمین بعد از مدتی به تهران آمد .. مقداری پول همراه آورده بود ولی دیگه تصمیم نداشت به کیش برگرده .. معتقد بود که از دست رفتارهای لاابالی پسر خالش و گروه اونا .. دود کردن انواع کشیدنی ها در حضور اون و این پول ندادن ها خسته و کلافست .. خیلی متوحش نشدم .. چون هم باورم شده بود که آرمین مرد پول دربیاری نیست .. هم دیگه هرروز و شبم با نگرانی و چکنم برای پول نمیگذشت ..
حالا دیگه حقوق ثابتی موجود بود که طبق اون زندگیمونو اداره کنیم ...
برات گفتم که موقع بارداریم.. خانواده عجیب و غریبی مستاجر طبقه پایین من شدند ... زنی حدود ۳۷-۳۶ ساله که شوهرش یکی از دبیرای برجسته ریاضی تهران بود .. مرد خوش تیپ و بسیار موقری که اصلا" قرار گرفتنش در کنار این خانوم پر از علامت سوال بود .. به مرور فهمیدم که خانوم نیا سواد حتی خیلی کم هم نداره ..و در مقابل سوال من که پرسیدم :" کی ازدواج کردی ؟ گفت : ۱۶ سالگی و چرا انقدر دیر بچه دار شدی ؟ گفت : ما ۲۰ سال عقد کرده بودیم هربار یکی فوت میکرد که مجبور بودیم عروسی رو عقب بندازیم ![]()
اونم به فاصله ۱۵ روز بعد از من دختری بدنیا اورد .. دختری که پوست سفید و چشمای عسلی و موهای روشنشو از پدرش و قد کوتاه و لبو دهن بانمکشو از مادرش به ارث برده بود .. آقای نیا مثل گذشته ها پنجشنبه شب ها به خونه میومد و شب رو میموند .. همه شواهد حکایت از اون داشت که احتمالا" این زن دوم و شاید فقط برای بچه دار شدن در کنارش قرار گرفته .. چیزی که از شخصیت و وقار آقای نیا خیلی دور بود ..
همه این مسائل برای من و خانوادم که عادت به رفت و امد با همسایه ها نداریم بی اهمیت بودند ..تا اینکه سوپر مارکت نزدیک خونمون به بابا اطلاع داد که رفت و امد چند مرد بصورت مشکوک در منزل ما و قرارو مدارهای عجیب خانوم نیا با اونا تو کوچه پس کوچه های محل دیده شده .. ما هم کنجکاو شدیم .. یواش یواش دقت کردیم دیدیم گاهی از آپارتمانش بوی تهوع آور تر*یا*ک میاد .. ![]()
نزدیک سراومدن قراردادشون بود و بابا تصمیم گرفت به هیچ وجه امکان تمدید قرار داد رو نده .. ولی با نشستی که با اقای نیا داشت متاسفانه تحت تاثیر قرارگرفت.. حرفها و قول و خواهش های اون که شدیدا" مرد نازنینی بود .. باعث شد ..این قرار داد تمدید شه ...
آرمین به کیش برنگشت و دوباره خانواده سه نفره ی من دور هم جمع شدند .. من بودم وآرمین و بین ما عسلک با یه دنیا شیرینی
و آرامش خیالی کاذب ..از درآمد قابل توجه من که تو خونه سرازیر بود![]()
![]()